تبليغاتX
عشق یخی

عشق یخی

مرگ عشق

مگر بی تو می شود.

مگر بی تو می شود خندید. بی تو فقط گریه می توان کرد.

مگر بی تو می شود ایند ه را دید.

مگر بی تو می شود رنگ خوشی را دید.

مگر بی تو لحظه ها می گذرد.

مگر بی تو سکوت معنا دارد.

نه عزیزم نه

بی تو خنده ام نمی اید.

بی تو حتی گریه ام هم نمی اید. فقط بغض گلویم را گرفته .

بی تو نمی شود اینده را دید حتی برای لحظه ای .

بی تو نفس کشیدن برایم سخت است.

بی تو تنهایی برایم زجر اور است.

بی تو نمی توانم زندگی کنم بی تو هرگز ـ بی تو هرگز

رهایم نکن . تنهایم نگذار که دنیا بی تو صفا ندارد.

بی تو نمی توانم بمانم . رهایم مکن

 

نوشته شده در 8 Aug 2009ساعت 7:33 PM توسط دل شکسته| |

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب ومبهمه

من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه

منو گذاشتی بازم یه بار دیگه رفتی سفر

نمیدونم شاید سفر برای دردات مرهمه

تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه

من چجوری واست بگم بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه

اخرشم دق میکنم تا منو دوست داشته باشی

مردن که از عاشقی یک دفعه نیست که کم کمه

من نمیدونم تو چرا این جور نگاهم میکنی

میپرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی؟

میخندی و جواب میدی رفتن من مسلمه

برو به خاطر خودت اما به من یه قول بده

هرجای دنیا که میری دیگه نشو مال همه

رسمه که لحظه سفر یادگاری به هم میدن

قشنگ ترین هدیه تو تو قلب من یه مشت غمه

شاید اینو بهم دادی تا همیشه با من باشه

حق با تو تو راست میگی غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو میکنن

یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه

تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی

اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه

نوشته شده در 1 Jul 2009ساعت 3:34 PM توسط دل شکسته| |

عشق یعنی دیوانگی

       عشق یعنی با جهان بیگانگی

                عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سر به دار اویختن

          عشق یعنی اشک حسرت ریختن

                   عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

      عشق یعنی سوختن با ساختن

                عشق یعنی زندگی را باختن

نوشته شده در 27 Jun 2009ساعت 0:11 AM توسط دل شکسته| |

کاش انروز که در خلوت و تنهایی خویش

          بی قرارت بودم 

                   بی قرارم بودی

                              در کنارم بودی

          در کنارت بودم

نوشته شده در 17 Jun 2009ساعت 8:32 PM توسط دل شکسته| |

راز چشمانت را هرگز نخواهم گفت

                 تا کسی نداند تو فرشته ای

سرمشق عشق دوستت دارم

               کسی که با هر نفس به یاد توست

     کسی که بودن را از تو اموخت

کسی که هیچ کس نیست

نوشته شده در 11 Jun 2009ساعت 7:36 PM توسط دل شکسته| |

غصه نخور مسافر ما هم اینجا غریبیم

از دیدن نور ماه یه  عمر بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمیبینی که شعرام هم شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

اینجا ولی اسمون اشک ریختنم بلد نیست

غصه نخور مسافر قربون قلب تنگت

فدای برق نازت اون چشمای قشنگت

 غصه نخور مسافر تلخ هوای دوری

من که اینو میدونم که تو چقدر صبوری

 غصه نخور مسافر بازم میای اینجا

مارو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

 

نوشته شده در 11 Jun 2009ساعت 7:26 PM توسط دل شکسته| |

کاش وقتی دلی گرفت

به یاد قلب شکسته اش تا صبح ستاره ها را مهمان چشمانش کنیم

و شقایق های عاشق را پیشکش قلب نا ارام او...

کاش رسم معرفت را هیچ گاه از یاد نبریم

کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی از مهربانی بسازیم

و دستانی را که بوی عشق میدهند نثارش کنیم.

نوشته شده در 9 Jun 2009ساعت 6:2 PM توسط دل شکسته| |

عشق تن به فراموشی نمیسپارد مگر یک بار برای همیشه!

جام بلور فقط یک بار میشکند

میتوان شکسته اش را تکه هایش را نگه داشت

اما شکسته های جام

ان تکه های تیز وبرنده

دگر جام نیست

احتیاط باید کرد.

نوشته شده در 9 Jun 2009ساعت 5:52 PM توسط دل شکسته| |

نازنینم

به خاطر تو دنیا را گشتم

کشورهای مختلف شهر های دور

همه جا را گشتم اما تو را نیافتم در همه این مدت

همراه من بودی اما...

تو را نمی یافتم تو کجا بودی؟؟؟

با من همراه منهمه جا با من بودی...

تو درون قلب من بودی و من تو را نمی یافتم

اری تو را گم کرده بودم

نوشته شده در 9 Jun 2009ساعت 5:49 PM توسط دل شکسته| |

حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی

من نگات کنم تو تو چشمام عشقو ببینی

یادته من وتو داشتیم ساده زندگی میکردیم

از همین چشمه ی شفاف رفع تشنگی میکردیم

یه دفعه یه مهمون اومد قلبمو یه جوری دزدید

دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه

یا دلم گول چشای روشنشو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم که دلم دیوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشق اندازش زیاده

تو بازم طاقت اوردی مثل پونه ها تو پاییز

سرنوشت تو سفید ماجرای من غم انگیز

بد جوری دیوونتم من فکر نکن یه اعترافه

همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه

میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من

میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات اسم یه کسی نوشته

اما روح من یه دریاست پر از موج وتلاطم

ساحلش تویی وموجاش خنجرای حرف مردم

اخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

من که اسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه

تو که چشمای خستت خونه ی صدتا ستارست

تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوبارست

بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن

من بدون تو میمیرم بیا و به من کمک کن...

نوشته شده در 9 Jun 2009ساعت 4:3 PM توسط دل شکسته| |

توی باغا گل سرخی توی اسمون ستاره

جایی رو سراغ ندارم که نشون از تو نداره

تاریخ تولد تو توی دفتر حسابم

شب که چشمامو میبندم باز نمیذاری بخوابم

عکس تو جور عجیبی توی چشمام میدرخشه

دیوونم خدا میدونه کاش خودش منو ببخشه

توی تابستون نسیمی افتابی توی زمستون

تو همونی که گرونه نمیاد به دستم اسون

توی خرداد گل یاسی توی ابان گل مریم

چه شکنجه قشنگی میشکنی منو تو کم کم

چه تفاهمی! تو عاقل دل من مات و دیوونه

درونم دست چشاته اینم اخرین بهونه

دل تو یه وقتا سنگه یه روزم مثل بلوری

شبا گاهی قرص ماهی یه روزم یه تیکه نوری

حوصله که داشته باشی دو سه جمله میگی گاهی

اما میلت که نباشه نداری حتی نگاهی

مثل اسمون عجیبی شبی ابی شبی قرمز

ولی هر رنگی که باشی منو دوست نداری هرگز

View Full Size Image

نوشته شده در 7 Jun 2009ساعت 3:25 PM توسط دل شکسته| |

در این ابعاد عصر خاموش من از طعم تصنیف

                                      در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

       بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم ئو را پیش بینی نمیکرد

 وخاصیت عشق این است...

 

نوشته شده در 2 Jun 2009ساعت 1:17 AM توسط دل شکسته| |

بگذار در حسرت دیدار بمیرم

                          در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

بگذار شوم سایه ی دیوار بلندت

                          سویت خزم و گوشه ی دیوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغ شباهنگ

                           در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب

                           در بستر اشک افتم و بیمار بمیرم

تا بودم وفادار به تو ای دوست

                           بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

نوشته شده در 2 Jun 2009ساعت 1:9 AM توسط دل شکسته| |

بیا در کوچه های شهر احساس

شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم تنها

برای قلب بیمارش بمیریم

اگر صد بار قلبی را شکستیم

فقط یک بار بیا حساس باشیم

نوشته شده در 1 Jun 2009ساعت 3:0 AM توسط دل شکسته| |

یادمه چشمای تو پر درد و قصه بود

قصه ی غربت تو قد صد تا غصه بود

حالا اون دستا کجاست

اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده لب قصه های خوب    

                              

نوشته شده در 1 Jun 2009ساعت 2:55 AM توسط دل شکسته| |

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به

 زمین نرسیده بود فضیلت ها وتباهیها

 همه شناور بودند.انها از بیکاری خسته

 شده بودند.روزی همه دور هم جمع شده

 بودند خسته تر از همیشه ناگهان ذکاوت

 ایستاد و گفت بیایید بازی کنیم مثلا قایم باشک

 همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی

 فورا فریاد زد من چشم میگذارم و از انجایی

 که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی

 بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد

. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش

 را بست و شروع کرد به شمردن

 یک...دو...سه... همه رفتند تا جایی پنهان

 شوند لطافت خود را به شاخ ماه اویزان

 کرد خیانت داخل انبوهی از زباله ها

 پنهان شد اصالت در میان ابر ها مخفی شد

 هوس به مرکز زمین رفت دروغ گفت

 زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت

 طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته

 بود پنهان شد و دیوانگی مشغول شمردن بود

 هفتاذونه... هشتاد... همه پنهان شد

ه بودند به جز عشق همه میدانند که

 پنهان کردن عشق کار ساده ای نیست

 در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسد

 نودوپنج... نودوشش... هنگامی که دیوانگی

 به صد رسید عشق میان یک بوته گل رز پنهان ش

د دیوانگی فریاد زد دارم میام به ترتیب همه

 را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق

 نا امید شده بود که حسادت در گوشهایش

 زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی

 و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی

 شاخه ای چنگک مانند از درخت کند

 و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل

 رز فرو کرد. یکباره صدای ناله ای برخواست.

 عشق از پشت بوته بیرون امددر حالیکه

 با دستهایش صورت خود را گرفته بود

 از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میریخت.

 شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود

 و او نمیتوانست جایی را ببیند او کور

 شده بود دیوانگی او را کور کرده بود

 دیوانگی گفت وای خدای من چه کردم!!!

 چگونه میتوانم جبران کنم؟؟؟

 عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی

 اما اگر میخواهی کمکم کنی راهنمای من شو

اینگونه است از ان روز به بعد

 عشق کور است و دیوانگی همراه اوست

نوشته شده در 1 Jun 2009ساعت 2:49 AM توسط دل شکسته| |

در سکوت نامت را خواندم و در اشک تو را یافتم

از ان پس اشکهایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند

در خود انکارت میکنم و در غم با تمام وجود فریاد میزنم

و ان فریاد عشق است و بس...

 

نوشته شده در 1 Jun 2009ساعت 1:44 AM توسط دل شکسته| |

دیگه تو چشمای من            چیزی نمونده از نگات

نیستی توی این خونه           نمیپیچه زنگ صدات

نفسام کم میارن                  اسمتو توی لحظه هام

حتی توی ذهن من              خالی جای طعنه هات

نوشته شده در 1 Jun 2009ساعت 1:38 AM توسط دل شکسته| |

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد

از دل نرود مهر و وفا بدتر شد

این مکافات به دل سنگ تو تاثیر نکرد

بلکه برعکس فقط رابطه ها بدتر شد

اسمان وقت قرار من وتو ابری بود

تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

نوشته شده در 31 May 2009ساعت 10:46 PM توسط دل شکسته| |

Design By : Night Melody